فان حزب الله هم الغالبون

سه‌شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴ ۰۶:۵۷:۳۸برف، روی گنبد طلا

۲ ماه آه و ماتم و گریه و غم، یعنی ۲ ماه «جشن اشک»، جمع می شود و جمع می شود و جمع می شود؛ آخر سر در آخر صفر، می رسد به «پنجره فولاد» ما. این هم از لطف خدا به ما.

چه زیباست مقصد این سفر. از اول محرم، شروع می کنی، برای اینکه آخر صفر، فاش شود راز علاقه ابنای آدم به جان عالم. راز ولایت امام رضا علیه السلام. کربلا و علقمه و مدینه و بقیع، کامل نمی شود رسالت شان الا با «مشهدالرضا»ی ما. محرم و صفر را مقصد این سفر، یعنی امام رئوف زنده نگه داشته است.

محرم و صفری که خود، اسلام را زنده نگه داشته است، زندگی و حیاتش را مدیون امام رضاست. همه اشک ما، آخر سر می رسد به مشهد. اینجا دریاست و ساحلش، ساحل امن. باید امام رضا امضا کند برگه محرم و صفر ما را.

مشهد، آخرین مرحله از «طواف اشک» است و این همه دویدیم و دویدیم تا به امام رضا برسیم. به «سلسله الذهب». ما که ماییم. تو برو از اهالی کربلا بپرس که چقدر مشتاق اند برای زیارت امام طوس. حتی برو از بچه های مسجد شیخ عمری مدینه بپرس که مشهد کجاست و امام رضا کیست؟!

اینجا همان آستانی است که نائب امام زمان، گرد از در و دیوارش می زداید و سر می گذارد بر سنگ مزار منورش. اینجا همان آستانی است که چکیده و خلاصه مشهد همه امامان ماست. اینجا مقصد محرم است. هدف صفر. نهایت اربعین. اینجا مشهد است… و در عظمتِ بصیرت، صبر و ثبات امام رضا علیه السلام همین بس که بعد از ایشان، ما دیگر چند امامی نداریم و هر که تا ولایت امام رضا آمده، تا ولایت امام زمان هم آمده.

ما مفتخریم که «مشهد»، جزئی از خاک ماست و خود می دانیم که با وجود امام رضا در خاک مان، خدا «قوم سلمان» را عنایتی مضاعف داشته است.

یا امام رضا! این بار باید به اشک ما پناه بدهی. این همه قطره را بسپار دست مادرتان. ما توقع داریم از مادر شما. ما سهم داریم از چادر فاطمه. ما این آخر صفری، توقع داریم از ۲ امام به شدت مادری. یکی از امام حسن مجتبی، یکی هم از شما که الحق مشهدت، مدینه ماست و حج فقراست.

آقاجان! ما را که می شناسی؟! ما همانی هستیم که چشم مان برای گریه کردن، نیازی به «روضه دعبل» ندارد. کافی است دل را روانه پنجره فولاد شما کنیم… این پنجره نباشد، محرم و صفر ما قبول نیست. آقاجان! «حصن اشک» مایی شما، و «حُسن حسین حسین حسین» گفتن ما.

آقاجان! ما با محرم و صفر، همیشه به شما می رسیم… آقاجان! پناه می دهی آه مان را؟! می رسانی سلام ما را به «بی

بی»؟!

راستی! روی گنبد طلا چه برف قشنگی نشسته. به دلم افتاده، هنوز این برف، آب نشده، اجابت می کنی خواسته ما را. آن برف، انگار گریه های ما بود که در سفره کرامت شما، شده بود روسفید.

 

ان شاءالله

 

آخرین خبرها

 

سنگر همرزمان